یادداشتهای یک دختر تنها

عادت

آن موقع ها فقط گهگداری به دلم سر می زدم

 همان موقع تو را می دیدم ..
 عادت کرده بودم به دوری...
 به ندیدن
 با دلم کاری نداشتم
خیلی وقت بود ....
 تو هم انگار برایت عادت شده بود
به ازدور دیدن  و فکر کردن

شاید برای همین بود
 که بعد از این همه  سال
 حتی تحمل چند ماه دیدن را نداشتیم
 شکستن عادت
چه عادت تنهایی
 چه ندیدن ...
 شاید بهتر بود همه عادتهامان را نگاه می داشتیم
 حتی شده برای همیشه .....

 آن موقع باز می شد

 وقتی دلتنگ شدیم
 به پنجره نگاه کنیم

 خیال کنیم که اگر روزی

 این فاصله نبود

...... چه خوب بود

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
بدون تو

من ، سالها خیره به آسمان بدون تو

به دنبال تمام علامت سوالهای روی دیوار

ابر بود ، برای همیشه

آن موقع ها خوب بود ،

حتی خیال صاف شدن آسمان

که رویای شبانه ام بود

نمی دانم ،

شاید فکر میکردم پشت آن همه ابر

خورشید است !!

شاید .....

سوسوی چراغ از فاصله ای نزدیک

ولی .....

کاش برای همیشه همین می بود

بدنبال علامت سوالی

که نمی دانستم جوابش هیچ است !

پشت ابر، یک آسمان بی ستاره ، بدون ماه !

سوسوی چراغی که فقط خالی بودن خانه را نشان میداد

و من

کاش

هیچ وقت بدنبال جوابش نمی رفتم

آن موقع

شاید هنوز همه چیز خوب می بود

در رویای تو !

+نوشته شده در یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸ساعت۸:۱٠ ‎ق.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
حتی نامتان را هم نمی خواهم بدانم

نام آنها را نمی خواهم بدانم

آنهایی که می گفتند می دانند

از همه چیز و همه کس

حتی می گفتند تو را هم می شناسند

بهتر از من ....

رویاهایم را به آنها سپردم

تا تحلیلش کنند ....

به آنهایی که می گفتند

می توانیم ....

همیشه می گفتند .....

چند وقتی است از رویاهایم خبری ندارم

نمی دانم آنهایی که نامشان را هم نمی خواهم بدانم

با رویاهایم چه کردند .

خلاصه ای از تو .... از زندگی ....

آنها خاطرات همه آدمها را برای تحلیل گرفتند .

هیچ کدام را پس ندادند .

آنها که بودند ؟

همان هایی که همیشه می گفتند :

[ما] می دانیم

[ما] می توانیم

حالا دنیا مانده با یک مشت آدم بی خاطره ... بی رویا

و آنها از دورترین نقطه به خدا

هنوز میگویند

[ما] دانستیم

[ما] توانستیم

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ساعت۱:٠۱ ‎ب.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
تمام شد ...

تنهایی  ام را خواستم با تو  قسمت کنم

تحمل اش نکردی

آنقدر سنگین بود که ....

دوستت داشتم

به اندازه تمام تنهایی خودم

دوست داشتنت برایم سنگین بود

وقتی رفتی ....

همه زندگی همه تنهایی و همه دوست داشتنت .......

تمام شد .

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ساعت٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
ديگر تنها نيستی ، قول می دهم
در کویر تنها شن ها تنها نیستند
در دریا ، قطره های آب
آسمان یا با ابر است یا ستاره
خلاصه هیچ وقت تنها نیستند
اما تو ...
هر جا که بودی
می گفتی تنهایی
چه با من ، چه بی من
حالا
آهت را به کویر بده
قطره اشکت را به دریا
و خودت را به آسمان بسپار
درست مثل من
قول می دهم که هیچ وقت احساس تنهایی نکنی
چه با من ،چه ...
+نوشته شده در چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥ساعت۱٠:۱۸ ‎ب.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
با تو کاری ندارم

از "تو "قول گرفته ام که ديگر به خوابهايم نيايی

قولت را جدی نمی گيرم

مثل هميشه

اما انگار همين يک بار سر قولت مانده ای

چون ماه هاست که خواب نمی بينم

نه خواب "تو" را

نه روزهای بی "تو" بودنم را

خوابهای خالی از وجود "تو"

شايد رفته ای

به جايی که ديگر حتی روياهايم هم نتوانند "تو" را پيدا کنند !

ماه هاست در خاطراتم می گردم !

نيستی ......

حالا با خيال راحت به خواب ديگری برو

با "تو" کاری ندارم ....

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥ساعت۱٠:٥۸ ‎ق.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
چاله عميق افسردگی ....

226

  
یه چاله خیلی عمیق افسردگی
فکر کن از اون بالا یهو پرت شی پائینImage
+نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥ساعت۸:٥٢ ‎ب.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
فقط برای تو .....

 

کاش هوا دوباره سرد می شد

بهانه ای برای آغوشی گرم

و بوسه ای پنهانی

اما دريغ از ابری  ...

باز آفتاب آمد ...

افسوس

 

عاشق شدن گناه است

گناه بزرگی که کفاره اش يک عمر گريستن است

+نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت۱٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
با توام ....

بالای سرت را نگاه کن

خيلی وقت است که آسمان آبی است

بعد از اين چند سال حتما ديدن آن آسمان ابری هم برايت عادت شده بود

می دانم روزهای سختی داشتی

اما تمام شد

حالا برايت نور آورده ام

بلند شو

صدايم را می شنوی ؟

با توام ....

 

سکوت ...........

 

 

در دورترين نقطه جهان ايستاده ام

خانه ات را می بينم

در دورترين فاصله از من

نزديک ترين به آسمان

 انگار خيلی وقت است  رفته ای

هيچ کس نفهميده بود ....

+نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت۱٢:٢٦ ‎ق.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()
قول بده

به خودم قول داده ام دلم برايت تنگ نشود

حتی به قيمت نرسيدن به تمام آرزوهايم

قول داده ام برايت اشک نريزم

گريه هايم را به دور ترين جزيره تبعيد می کنم

تو هم قول بده

خاطراتت ديگر برايم ابری نفرستند

+نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظتوسط یک دختر تنها | نظرات ()